تبليغاتX
HATE ME

HATE ME

در اتاقی متروک، ساکنم

در اتاقی تاریک

مثل یک مورچه در قوطی کبریت

همه روز و شبم تکراری ست

همه جا

همه چیز

حتی سایه ام زنگاری ست...

+ نوشته شده در Wed 23 Jul 2008 12:10 PM توسط sahar |


عمریست که به دنبال سایه خودم میگردم

سایه به سایه

زیر رگبار تهمت دیگران

نبود

روی خط فقر هم نبود

کاش شفاف نبودم

دلم همدردی میخواهد از جنس خودش

حال که سایه ای خریدم از مردی که از سایه اش میترسید

میگریم

اگر میدانستم سایه ها اینقدر سیاهند، عمری که بخواهمش.

دیگر شفاف نبودم

دلم همدردی را از جنس خودش می کشد

سایه ام را با تیر میزنم

تا خون من آسمان را بخواند

در حالیکه دلم خون خود را میخورد

سایه ام  با من مرد

+ نوشته شده در Fri 18 Jul 2008 1:55 PM توسط sahar |


 

چه کردم من؟

در این وداع

هیچ خونی وجود ندارد

هیچ عذری وجود ندارد

زیرا غرق در پشیمانی شدم

از حقیقت یک دروغ

پس اجازه بده رحمت و بخشش بیاید وبشوید

کاری را که من انجام داده ام

با خودم روبرو خواهم شد

برای خط زدن و پوشاندن چیزی که به آن تبدیل شده ام

برای محو کردن خودم

و برای نجات از کاری که انجام داده ام

اجازه بده استراحت کند فکری که در باره من میکنی

وقتی که من با دستهای تردید خطاهای گذشته را پاک میکنم

پس اجازه بده رحمت و بخشش بیاید وبشوید

کاری را که من انجام داده ام

با خودم روبرو خواهم شد

برای خط زدن و پوشاندن چیزی که به آن تبدیل شده ام

برای محو کردن خودم

و برای نجات از کاری که انجام داده ام

به خاطر کاری که انجام داده ام

دوباره شروع خواهم کرد

و هرآنچه پیش بیاید

امروز به پایان خواهد رسید

من میبخشم

هر آنچه را که انجام داده ام

چه کردم من؟

با خودم روبرو خواهم شد

برای خط زدن و پوشاندن چیزی که به آن تبدیل شده ام

برای محو کردن خودم

و برای نجات از کاری که انجام داده ام

چه کردم من؟

من هر آنچه را که انجام داده ام میبخشم

+ نوشته شده در Sat 12 Jul 2008 0:49 AM توسط sahar |


من ماندم و شب بو و یک قلب ترک خورده

دنیای من بغض و غم یک ماهی مرده

من رد پای مرگ را در کوچه ها دیدم

آشفتگی دیوانگی یک روح افسرده

حالا خیال سرکشم پر میزنند تا اوج

تا آسمان ماتم یک قلب آزرده

حالا پس از عمری غریبی مانده ام تنها

در کوچه های مرگ با شب بوی پژمرده

+ نوشته شده در Mon 7 Jul 2008 2:29 AM توسط sahar |


نمیخواد منو زندانی کنه

نمیخواد فراموش کنه که احساس نداشتن چیه

من میخوام عاشق بمونم با غم و غصه ام

اما من مبخوام اونو رها کنم بره

بیا به بسترم موقع خوابیدن تنها نگذار

نمیتونی خالی بودن رو مخفی کنی  اون رو نشون بده

هرگز اون رو سرد و بیروح نخواستم

فقط آنقدر میت نکردم که بگم عاشقم باش

من نمیتونم اون رو به خودم نگه دارم

شگفت زدم که چه اشتباهی دارم میکنم

نمیخوام به اون اجازه بدم که منو الان دفنم کنه

غرق خواسته هام در پروازم

اینجا در تاریکی من خودم رو میشناسم

منو راحتم بگذار عزیزم من بعد از همه این اتفاقات تو رو بخشیدم

هر چیزی بهتر از تنها بودنه

و در پایان گمان میکنم من مجبورم که نابود بشم

همیشه من رو در میان اجساد مردگان پیدا کن

+ نوشته شده در Thu 3 Jul 2008 8:59 PM توسط sahar |


زندگی احساس خوب ماندن است

زندگی آغاز راه رفتن است

زندگی در کوچه های عاشقی صد غرل یا صد ترانه خواندن است

زندگی گاهی بساط عیش و عشق

گاه در دام غمی افتادن است

زندگی در گریه های عاشقی

یا لبان بسته ای خنداندن است

زندگی در کنج تاریک سکوت

عشق را در این غزلها زادن است

زندگی شاید غریب و گریه دار

یا خبر از داغ گلها دادن است

زندگی امید هر دم سوی مرگ

توسن این عمر ها را راندن است

+ نوشته شده در Tue 17 Jun 2008 11:59 AM توسط sahar |


 

تمام اشکهایی  را که یرای تو نوشتم مچاله کردم

و به بایگانی نگاهم سپردم

چشم هایم را می بندم

نفسی عمیق به عمق نگاههای تو....در آغوش خاطره ها!!!
در چاله های روحم... فرو می روم

در خلاء سیاهی لبریز از بی وزنی...

تو بودی و من تو را ندیدم

برای تو می سرودم به دیگری تقدیم میکردم

تو بر دیوار روحم تکیه زدی و من تو را نمی دیدم

حالا همه ی شعر هایم را پس میگیرم

همه تقدیم به تو

اما بازگرد

هنوز هم به اعتماد رد پایت زمین می خورم

بر می خیزم

اما دوباره، در چاله های روحم فرو می روم

سایه های ناشناس می دانند بعد از رفتنت

لبهای من هیچ بوسه ی آتشینی را سلام نداد

و قلب من هیچ آغوش گشوده ای را پاسخ نشد

بیا... از نو،بیاغاز

هنوز هم به موازات نبض تو روی ریل های روحم راه می روم

آرام و با احتیاط

مبادا قلبم از لبه ی عشق تو فرو بیفتد...

هنوز هم...

+ نوشته شده در Sat 31 May 2008 7:9 PM توسط sahar |


هنوز به روشنایی نرسیدم !

میسوزم و میسازم ولی هنوز نوری ندیده ام

فریاد می کشم از این درد و جدایی

ولی فریادم کسی نشنیده!

واژه هایی درونم را به آتش می کشند ولی این آتش از جانم خارج نمیشود و دفتر از سیاه نمیکند

معنی واژه هایم را نمیدانم...!
هر چه میدانم و میخوانم در تو تعبیر میکنم

برای تعابیرم معنی واقعی دارم!
زمان در گذارست

فاصله ها در پی هم میگذرند!
کارهای تکراری معنایی ندارد!

گذشت فاصله ها برایم مهم نیست

چشمانم را می بندم و راه را ادامه میدهم!
میرسم به کوچه ی اولین روز آشنایی

عطر تو را هنوز به یاد دارم لرزش دست و پایم...!
فراموش شدنی نیست!
و در خیال خود به ادامه فکر میکنم!
به یاد می آورم سخن ها و وعده ایت را!
آن نگاه مست و لبان خندانت را!
هنوز هم میخندند!
تو نیستی و من در خیال خود لحظه ها را میگذرانم تا به به تو بودم برسم!
گرچه امیدی نیست! این دل خسته ی من در این ظهار تلخ پاییزی رفتنت را به یاد می آورد

هنوز یک روز هم از رفتنت نگذشته و من گویی عمریست تنهایم!
در بیابان عشقت! زیر آفتاب غرورت با پای پیاده با چشمانی خیس قدم بر میدارم

گاه من تشنه سرابی میبینم! این سراب است یا که آب نمیدانم!
گام هایم کوتاه، چشمهایم خسته با لبانی تشنه در پی ات میگردم!

من در این تنهایی سخنان آخرت را به زبان می آورم

من وبرانه در این شهر غریب پی امید تو میگشتم

ولیکن حیف...

تو از امید سخن ها گفتی که در آن هیچ اثر از من ویرانه نبود

تک تو بودی و پی فرداها میگشتی!
پی این قطره در آن دریاها میگشتی!
تو مثل رود زلال در این بیابان بودی

دل من مثل همان سیب سفید که به رودی افتد

عاشق پاکی این چشمه ی زیبای تو شد

ولی این سیب سفید هرگز اندیشه نکرد!
که در این دور و زمان ...در میان خارهای این بیابان...

آن رود زلال سرابی بیش نیست!

+ نوشته شده در Sun 11 May 2008 8:10 PM توسط sahar |


بگذار بمانم!

در تنهایی خیالی که تو می آیی و دستانم را با طراوت نگاهت به یاسهای سفید پیوند می دهی

بگذار بمانم!
در لاابالی ترین اشعاری که هیچ کس نه میداند، نه میفهمد

نمی دانم سرگردانیم، مرا کجا خواهد کشید؟

و این خسته ترین شاعر نشانت را چگونه می یابد

نمی دانم!
بی آنکه چشمانت را دیده باشم احساسشان را می فهمم و برای تنهایی دستانت عقربه ها را نفرین میکنم!
بیا و کوچه غریبم را تنها مگذار

تا بدانم پلک مهتابت از ناله هایم خیس می شود

بگذار بمانم!
در میان واژه های بی تعبیر  و بسرایم شعری که برگها با آن حسادت می ورزند!

تا بعد از این هر کس به کوچه ات سر می زند نفس هایش به شمارش افتد

جمله های گنگ مرا به حساب شاعری مگذار که من از کویر ترک خورده ی احساس می آیم

باور کن تشنه ترین احساس ها از حس من می گریزند

و از ترس اینکه بیمار بشوند با صدای باند قهقه می زنند!
نمی دانم!!!
نمی دانم که چشمان پنجره دیدگان غبار آلودم را فرصت دیدار خواهد داد؟؟

تا برای شبهای تنهاییت چراغ بشوم

بگذار بمانم!
در کوچه ای که دیوارهایش را نگاهمان ساخت و آسمانش را اشکهایمان.

 

+ نوشته شده در Fri 2 May 2008 9:17 PM توسط sahar |


از تو برایت زیر باران می نویسم

در سردی تاریک دالان می نویسم

بی تو تمام جاده ها را شاعرانه در سایه ی خیس درختان می نویسم

<<یک کوچه ی بن بست و خلوت>>را برای دبدارمان؛ یک روز؛ پنهان می نویسم

من از همان اول که اسمت را شنیدم

هر شب خودم را گیج و گریان می نویسم

در سایه سبز نگاهت می نشینم

و از خدا؛ از عشق؛ از انسان می نویسم

آیینه ها هم بی تو تعبیری ندارند

از خنده هایی که پریشان می نویسم

یخ بسته دستم توی این شهر مه آلود

دستان گرمت را شتابان می نویسم

می خواهمت...از خود برانم تا ببینی با عشقت از هر چیز آسان می نویسم

می خواهی از تو دور باشم؛ مثل اندوه

با خنده از دیدار و پایان می نویسم...

+ نوشته شده در Tue 15 Apr 2008 12:24 PM توسط sahar |


نرم نرمک می رسد فصل شکفتن

فصل دیدار

دست بر دست نسیم و نور و نسرین های بیدار

سنبل و عطر شکوفه

یار مستی

نغمه در باد و بنفشه

شور هستی

رقص افشان نقش، در گلهای رنگین می برد پیغام شیرین را چه سنگین

سبزه زاران خیس می گردد ز باران

نرم نرمک می رسد فصل بهاران

چشم نرگس با شقایق شاد و خندان

باد نوروز

یاد باران

نرم نرمک می رسد فصل بهاران.

(فرا رسیدن بهار، فصل گل و سبزه و زیبایی، بر همه دوستان کوچه و کوچه گردان، مبارک...سال خوبی داشته باشید)

+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008 12:8 PM توسط sahar |


بهار پشت در ایستاده و سرک می کشد شاید فکر میکند ما منتظرش هستیم

بهار گوش تیز کرده است،

شاید ما بگوییم بفرما...

بهار با یک دسته گل با یک عطر آمده شاید ما با استقبالش برویم

بهار با بهار آمده است شاید ما...

از خواب زمستانی بیدار شده باشیم و....

 

+ نوشته شده در Fri 14 Mar 2008 2:34 PM توسط sahar |


مینویسم از عشق

تا قلم راه به غم نامه این دل دارد

تا که عشق از سر عادت با طلوع خورشید از لب پنجره دل به افق می نگرد

با نوشتن آری خالی از فریادم

غم این عشق جگر سوز رود از یادم

فصل نو می آید

فصل شادابی و احساس طراوت

آری،

بوی یک روز پر از خلوت تو

بوی یک تجربه تکراری

حس آغوش سراسر مستی

غالبش تکراریست

حس آغوش تو نو

بعد چندی که دلم حسرت این حس را داشت

لذتش را آری بارها حس کردم

در اطاق سردم با دل پر دردم

رفته در خواب عمیقی و حضورت یک دم خواب از من بربود

گر چه عاشق باید، خواب را بیند خواب

من بوقت گریه! مست از اشک جنون

میروم در خوابی که مگر یک لحظه

اند آن حسرت گاه

خواب آغوش تو راگرم به تن بفشارم

و تو با آن لب مست بوسه ای را به لبم هدیه دهی

و من از شوق وصال باز آشفته از آن خواب بر آرم تن سرد

بروم تا ته بغض برسم تا لب اشک

تا نوک برج جنون و به دنبال حضورت گردم.

+ نوشته شده در Fri 7 Mar 2008 2:37 PM توسط sahar |


همیشه قبل دیدنت پر از سوال میشوم

پر از سوال از تو که زمن دلم روبوده ای

پر از نگفته های زرد که گفتنی و ساده اند

پر از هجوم خاطره، پر از هجوم شور عشق

جواب های من ولی پاسخ هیچ پرسشم نگشت

همیشه قبل دیدنت تمام حرف های دل مرا اسیر می کنند

قرار دل ربوده و دل جوان و ساده را چه ساده پیر می کنند

دلم پر از حرف و صداست

              دلم پر از بهانه هاست

ولی به وقت دیدنت زبان شهد گونه اش شود اسیر یک گره

که هر چه سعی می کند باز نمی شود دمی

همین زبان بسته اش

تمام آن نگفته ها به قبر دل خاک شوند

تمام آن بهانه ها ز ذهن دل پاک شوند

دگر فقط زدیدنت دلم شکفته می شود

محو نظاره می شود رخت چه چاره می شود

ولی نگفته های دل به حبس سینه مانده اند

چقدر این نگفته ها به ذهن من عبور کرد

چقدر پرسش و جواب

دلم برای دیدنت برای خود مرور کرد

چقدر امید و آرزو چقدر گفته ی مگو چقدر صحبت از وفا چقدر داد بی صدا

که دفن شد در دلم ولی هنوز دلخوشم که دل به دیدنت خوش است

که خواسته ی دلم فقط، خود تویی بهار من که تو بهانه ی منی، امید انتظار من

اگر نگفته های دل امید و آرزوی من

گلایه های عاشقی پیش نگاه تو شکست به گور خاطره نشست

هیچ اهمیت نداشت که عشق آشنای تو گرانبهاترین سخن

که وقت دیدنت مرا امید آشنا شدن

همین که با توام مرا خودش جهان آرزوست

هنوز هم روی مهت محو نظاره ام کند

شور می افکند به دل سبز و بهاره ام کند

جواب پرسش دلم چاره ی درد و مشکلم ز ابتدا تو بوده ای

به انتها فقط تویی...

+ نوشته شده در Wed 20 Feb 2008 10:44 PM توسط sahar |


از میان برگ برگ دفترم مژده میدهم که من ترانه ای ساخته ام

میدهم که از ترانه ها بهانه ای ساخته ام

میدهم که آسمان سپهر من ترانه ایست که عاشقانه ساخته ام

من به جلد آبی فلک ستاره ها زدم

از ستاره ها و ماههانشانه ها ساخته ام

آن زمان که میرسد که من دگر نه شاعرم نه بی قرار انتظار آمدن

آن زمان دگر زمانیست که من آشیانه ساخته ام

پس هزار درود به تو ماه مانند عشق دفترم

که بی وجود تو چه بی دلیل شاهنامه ها ساخته ام.

+ نوشته شده در Tue 12 Feb 2008 12:47 PM توسط sahar |


X

I'm sick of the lie


Home
Email
Night Skin

Archives

7/22/2008 - 8/21/2008

6/21/2008 - 7/21/2008

5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
8/23/2006 - 9/22/2006



Links

محمد جون
بوتیک
من هیچ من نگـــــــــاه
نژاد برتر، نژاد آریایی
کوی عشق
دنیا فقط عشق
من یه دختر تنها (نسرین جون)
سطر اول
کویر دل
چرا من (میلاد)
نوشته های من
رعنا جون
(¯´H´¯)برای او که خیلی دوسش دارم(¯´H´¯)
گریتریوارد
گیتاریست بارانی(مهسا جون)
CHAINSAW
باران گرفته است..برو..خیس میشوی
خورشید سرد
بغض عشق
!!غم و اشک تنهایی!!
قلم سبز
دختر سایه
روح های مرده


    تعداد بازديدها: